میرحسین موسوی

دوشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

کودکی بی پناه

ایام ایام انتخابات بود و فاطمیه ی دوم، چند روز پیش با خبر شده بودم که جلسه ای در منزل حجت الاسلام محتشمی پور برپاست، قصد داشتم بروم اما به کل فراموش کرده بودم. در ستاد مشغول بودیم که معلوم شد شب به جای تبلیغات میریم دارالزهرا، و احتمالاً میرحسین هم خواهد آمد.

انتخابات هیأت را هم بی نصیب نگذاشته و افرادی با کاور سبز اقلامی را پخش می کنند. مجید انصاری در رابطه با کشور داری و اقتصاد از نگاه قرآن صحبت می کند و انصافاً هم مطالب را خوب انتخاب کرده است. در حال سخنرانی است که یکی می گوید برای سلامتی علمای اسلام صلوات. جمعیت برمی گردند و با چهره ی شیخ یوسف صانعی روبرو می شوند.

اولین بار است که او را می بینم. دیگر کسی به حرفهای انصاری گوش نمی دهد و مردم دائم سر می چرخانند تا او را ببینند. با پایان صحبت ها جمعیت منتظر به سمت آخر مجلس می چرخند. میرحسین موسوی هم در کنار صندلی او روی زمین نشسته است.

بالاخره میکروفون به دست می گیرد و چند نکته ای را در مورد نوع برخورد ائمه و امام خمینی با محرومین اشاره می کند. گاهی بغض می کند و مردم هم گریه می کنند. در این لحظات که من نمی خواهم کلمه ای را از دست بدهم بغلی من هم دائم زر می زند و از اراجیف گفتن خسته نمی شود. در آخر هم راجع به انتخابات حرف می زند، اینبار اما صریح تر و شفاف تر.

جلسه تمام می شود، اما چون در خانه کوچک است، گرفتن غذا و خروج به کندی انجام می شود. سعی می کنم در کنارش باشم. چون راه خروج بسته است تصمیم می گیرند حاج آقا چند دقیقه ای را در حیاط بنشیند. من هم از خدا خواسته درست در کنار صندلیش زانو می زنم. سلامی می کنم، می خواستم دستش را ببوسم که گویا خوش ندارد، پس چون کودکی بی پناه سرم را روی بازویش می گذارم، و از آرامشی وصف نشدنی لبریز می شوم. دلم می خواهد در کنارش باشم اما نوبت خانم هاست تا سوال هایشان را مطرح کنند. بوسه ای بر بازویش می زنم و بر می خیزم. بعد از این دیدار خاطرات ملاقات با امام برایم ملموس تر شد.

---

امروز 5 مرداد است و حوادثی بر ایران و ما رفته است که تاریخ هم از تماشای آن بهت زده است. پاسخ آیت الله صانعی به نامه ی موسوی، خاتمی و کروبی را می خوانم و بار دیگر افتخار می کنم که اجتهاد در مورد دنیا و آخرتم را به او سپرده ام و با سرفرازی از او تقلید می کنم.

---

گوشی موبایلم را روشن می کنم، پس از نشان نوکیا عکس او می آید. تصویر او را گذاشته ام تا یادم نرود من در این بازار هفتاد و دو ملت، که همه ی فروشندگان از سنی و شیعه و وهابی و طالبان و درویش و صوفی و انجمن حجتیه و ولایت فقیهی و ... اصرار دارند که جنس شان ساخت کشور اسلام است، به دنبال چه کالایی هستم.

---

اللهم اشغل الظالمین بالظالمین و جعلنا من بینهم سالمین

شنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۰۹

هفت سئوال از اصولگرایان؛ 2- اصولگرایی چیست؟

بهروز شجاعی:*پیش از این از هفت سئوالی که بناست از اصولگرایان بپرسیم و پاسخ آنها را بشنویم یک سئوال را مطرح کردم و آن این بود که خاتمی را تحقیقا شناخته‌اید یا تکلیفا؟، سئوال دوم اما کلی‌تر و در عین حال اصلی‌تر است که به صورت تیتروار و با چشم‌پوشی از بسیاری از سئوالات که می‌بایست در آینده‌ای نزدیک مطرح شود بیان می‌شود.

کسانی که خود را اصولگرا می‌خوانند تا صحبت از اصلاحات می‌شده است گفته‌اند که اصلاحات تعریف نشده است، در حالی که این واژه بارها و بارها تعریف شده است و اخیرا نیز سید محمد خاتمی به صورت مبسوط به تبیین آن پرداخته است.

اما سئوال بزرگ اینجا مطرح می‌شود که اصولگرایانی که حتی بعد از آنکه اصلاحات به صورت مبسوط تبیین شد می‌گویند ما اصلاحات را نمی‌فهمیم آیا خود تعریفی از اصولگرایی ارائه داده‌اند؟

آیا اصولگرایی یعنی توقیف روزنامه‌ها؟ یعنی هر منتقدی را برانداز دانستن؟ آیا اصولگرایی به معنای برخورد فیزیکی با منتقدان؟آیا اصولگرایی یعنی آنکه می‌توان با مصونیت آهنین با مخالفان و منتقدان برخورد کرد حتی با چماق؟ آیا اصولگرایی بدین معناست که اهالی فرهنگ و اندیشه ماموران استکبار برای انقلاب مخملین هستند؟ آیا اصولگرایی بدین معناست که هر روز در زمانی که دولتی با عقاید اصلاح‌طلبانه بر سر کار است باید کفن پوشید و آن روزی که میلیاردها تومان در کشور گم می‌شود، وزیر کشور مدرک جعلی ارائه می‌دهد، معاون رئیس‌جمهور از دوستی با اسرائیل سخن می‌گوید چون دولت هم عقیده با آنها سرکار است پس نباید لام تا کام حرفی زد؟

اگر می‌گویند نه اینها اصول نیست پس چه تعریفی از اصولگرایی دارند؟ آیا اینکه مدام اصولگرایی را با پیروی از ولایت فقیه یکی بدانند و پیرو ولایت بودن را نشانه اصولگرا بودن بدانند کافی است؟ آیا جز این است که جایگاه ولایت فقیه خود در قانون اساسی تعریف شده است و ولایت فقیه یکی از اصول و فصول قانون اساسی است و دهها اصل دیگر نیز در این قانون وجود دارد؟ آیا آزادی بیان، احترام به حقوق  شهروندان و مهمتر از همه جمهوری همراه با اسلام در این قانون اساسی اشاره و تاکید نشده است؟ آیا اصولگرایان تنها یک اصل را می‌بینند و چشم بر بقیه اصول می‌بندند؟اگر اینگونه است چرا خود را اصل‌گرا و نه اصول‌گرا نمی‌خوانند؟آیا نمی‌دانند که ولایت فقیه خود به این اصول پایبند است و کسانی که خود را پیرو ولایت می‌خوانند باید به تمامی اصول قانون اساسی پایبند باشند؟ اگر خود را اصولگرا به معنای کسانی که به اصول انقلاب پایبند هستند می‌دانند باید به این سئوال پاسخ دهند که اصول انقلاب مگر جز استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود؟ اگر جوابشان بله است پس چه پاسخی برای رفتارها و اعمال خود در برابر «آزادی» و «جمهوری اسلامی» دارند؟ آیا جز این است که بخشی از آنان خواستند و می‌خواهند که جمهوری از اسلامی گرفته شود و تبدیل به حکومت اسلامی شود؟ آیا جز این است که مردم بارها به خاطر سیاست‌های اتخاد و اجرا شده توسط کسانی که خود را اصولگرا می‌خوانند احساس عدم آزادی کردند و بهتر دیدند که به جای آنکه با خیالی آسوده سخن بگویند و انتقاد کنند از ترس عاقبت آن دم بر نیاورند؟

آیا جز این است که بخشی تاثیرگذار در جناحی که خود را اصولگرا می‌خوانند معتقدند که مردم برای انتخاب صلاحیت کافی ندارند و وظیفه اصلی انتخاب بر دوش آنهاست و مردم در این راه نقشی کمرنگ دارند؟ آیا کسانی که خود را اصولگرا می‌خوانند به دنبال عزت و سربلندی نظام و انقلاب بوده‌اند یا همواره تلاش کرده‌اند با تنگ‌نظری، تهمت زدن و حتی گاه رفتارهای خشن منتقدان راه را بر سایر افرادی که معتقد به نظام نیز هستند اما عقیده‌ای متفاوت با آنها دارند ببندند؟ آیا کسانی که خود را اصولگرا و مالک و حافظ انقلاب می‌خوانند به مردم به معنای واقعی کلمه اعتقاد دارند؟ اگر اینگونه است چرا مانع از آن می‌شوند که مردم آگاه شوند، سخن بگویند و انتقاد کنند؟ چرا مانع از اطلاع‌رسانی شفاف و آزاد به آنها می‌شوند؟ و....

آیا تا به حال شده است ده نفر از کسانی که خود را اصولگرا می‌خوانند به صورت مشابه  اصولگرایی را در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و مهمتر از همه اخلاقی تعریف کنند و به آن عمل کنند؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه از واژه مقدس و نجیب «اصولگرا» برای این افراد استفاده کنیم به دنبال واژه‌ای که نشان‌دهنده افکار و اعمال آنها باشد باشیم؟ آیا محافظه‌کاری، انسدادطلبی و اقتدارگرایی برای این تفکر برازنده‌تر نیست؟ آیا نباید به واژه‌ها هم احترام گذاشت؟

*سخنگوی گروه یاری

سه‌شنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۰۹

هفت سئوال از اصولگرایان؛ 1- خاتمی را تحقیقا شناخته‌اید یا تکلیفا؟

بهروز شجاعی*: شاید حضور سید محمد خاتمی به عنوان کاندیدا می‌توانست فرصت مناسبی را فراهم کند برای آنکه ما به عنوان حامیان خاتمی از نجابت و مظلومیت او دفاع کنیم و به جفاهایی که بر او می‌رود پاسخ دهیم، اما حداقل ما به عنوان «گروه یاری» که به خاتمی صرفا به عنوان کاندیدایی در عرصه انتخابات ریاست‌جمهوری نگاه نمی‌کنیم و به او به عنوان رهبر یک جنبش اجتماعی و نیز نه یک شخص که نمادی از یک تفکر و مکتب می‌نگریم و هدف اصلی ما نیز ایجاد جنبش اجتماعی با عمر طولانی و نه عمر مقطعی است، بر این عقیده‌ایم که باید این ‌کار را ادامه دهیم و به دفاع از این تفکر بپردازیم، چرا که خاتمی و راه او تمام نشده است و تازه آغاز شده است.

بر همین اساس تلاش خواهم کرد سئوالاتی را نه با ادبیاتی پیچیده که با ادبیاتی ساده و با شیوه‌ای تا حدودی پراکنده از کسانی که خود را اصولگرا می‌دانند طرح کنم تا بر اساس این جواب‌ها برخی مسائل حداقل برای کسانی که «یاری» را دنبال می‌کنند روشن شود.

لازم به ذکر است مسائلی که مطرح می‌شود اکثرا حاصل برخی حشر و نشرها و مباحثات با دوستانی است که خود را اصولگرا می‌خوانند.

تا انتخابات نزدیک به 45روز دیگر بیشتر زمان باقی نیست و در این روزها هر چه جلوتر می‌رویم شاهد بداخلاقی‌ها و بی‌طاقتی‌های روزافزون هستیم؛ جناح اصولگرا و حامیان رئیس دولت نهم  بعد از انصراف اخلاقی سیدمحمد خاتمی در شرایطی که پیروزی او بر رقیبش تقریبا بر همگان مسجل شده بود در کمایی چند هفته‌ای فرورفتند، چرا که بیش از شش ماه وقت خود را بر روی تخریب خاتمی گذاشته بودند، آنها اما امروز از کما درآمده‌اند و همزمان و البته با غلظت کمتری، بعد از آنکه میرحسین موسوی و خاتمی دوستی و رفاقت و مهمتر از همه یکسان بودن تفکرات و دیدگاههایشان را تا حدود زیادی حداقل برای نخبگان روشن کردند  تخریب و توهین به خاتمی و دولت اصلاحات را از سر گرفته‌اند.

کافی است نگاهی به سخنرانی‌های انتخاباتی آنها بیاندازید، توهین و تهمت به خاتمی و دولتش ورودیه بحث آنهاست و بعد از ورود است که موسوی را به سبب آنکه اصلاح‌طلبی خود را و یکسان بودن دیدگاههایش با خاتمی را عیان کرد به باد تهمت و افترا می‌گیرند.

تخریب و توهین به خاتمی برای برخی اصولگرایان نه تفریح که ثواب و تکلیف محسوب می‌شود و تخریب این «سید» را برگه عبور خود از پل صراط می‌دانند، چرا که در اذهان آنها مردی که امام راحل او را فرزند فاضل و باتقوای خود خواند، عنصری بی‌دین و ضد انقلاب است که «تکلیف» آنها این است که بر او و دولتش بتازند و این دشمنان نظام و اسلام را نابود و رسوا کنند، اما این سئوال مطرح می‌شود که این بزرگواران به این نکات به صورت تحقیقی دست یافته‌اند یا به آنها تکلیف شده است که خاتمی را اینگونه تصور کنند؟

 برای روشن‌تر شدن این سئوال به چند مسئله و سئوال اشاره می‌کنم.

یکی از مباحثی که همواره نیروهایی که خود را به ظاهر اصولگرا می‌خوانند همواره مطرح کرده‌اند این است که اصلاحات چیست؛ آیا به راستی تاکنون خاتمی به این سئوال پاسخی نداده است؟ آیا افرادی که این ایراد را مطرح می‌کنند تلاش کرده‌اند سخنان خاتمی را بدون تحریف بلکه آنگونه‌ای که بیان شده است از سال 76 تا امروز و بدون پیش‌داوری بخوانند تا اصل، اصل اصلاحات را در این سخنان بیابند؟

مخالفان خاتمی او را به طرفداری از لیبرالیسم متهم می‌کنند، آیا سخنان و موضع‌گیری‌های خاتمی را که  بارها و بارها از این مکتب انتقاد کرده نخوانده‌اند و نشنیده‌اند؟
او را سکولار می‌خوانند، آیا تاکیدات خاتمی در مورد «جمهوری اسلامی» را نخوانده‌اند و یا اینکه جمهوری اسلامی برای آنها واژه‌ای نامانوس است و حکومت اسلامی را عین سیاست همراه با دیانت می‌دانند؟

خاتمی را بارها متهم به عبور از رهبری و همنوایی با آمریکا  کرده‌اند، آیا نشنیده‌اند و نخوانده‌اند که بارها و بارها خاتمی حتی به بزرگان نظام هم گفته که عبور کنندگان از رهبری و نظام ابتدا از او عبور کرده‌اند؟

او را در مقابل رهبری قرار می‌دهند اما آیا حداقل این سخنان  آیت الله خامنه‌ای در مورد خاتمی در آخرین دیدار هیات دولت اصلاحات با ایشان که گفتند«در طول هشت سالي که ما با ايشان به‏طور مستمر و مداوم در ارتباط بوديم، رفاقت و صميميت ما با ايشان روزافزون بوده؛ خدا را شکر. الان پيوند عاطفي و محبت‏آميزي که بين بنده و آقاي خاتمي هست، از آنچه در هشت سال پيش بوده، بمراتب مستحکم‏تر است؛ و اين ناشي از خصوصياتي است که من در اين مدت در ايشان حس کردم. تدين و پايبندي و نجابت و روحيه‏ نجيب ذاتي ايشان واقعاً جزو امتيازات و خصال برجسته در ايشان است. ايشان در اين مدت تلاش متراکمي انجام دادند؛ ما شاهد بوديم و مي‏ديديم» نخوانده‌اند؟

کسانی که خاتمی را با افرادی که علیه اسلام سخن می‌گویند جمع می‌بندند و در دایره لغات آنها خاتمی با این افراد تعریف می‌شوند آیا تاکنون با خود اندیشه‌اند که بروز و ظهور برخی افراد در زمانی که دولت اصلاحات بر سر کار بود و متاسفانه از ارزش‌ها و از اصول عبور کردند، از انقلاب و امام و رهبری عبور کردند آیا بدین معناست که خاتمی با آنها موافق بوده است؟ چون فردی در فضایی که دولت اصلاحات با تاسی از فرمایش و رویه امام راحل که معتقد بودند حتی مارکسیسیت‌ها هم باید بتوانند اظهارنظر کنند، توانسته است عقیده خود را بیان کند که آن عقیده  هم کاملا بر خلاف عقاید خاتمی بوده است آیا این فرد لزوما اصلاح‌طلب است؟ آیا این افراد الزاما از یاران خاتمی است؟

آیا کسانی که امروز در «مدیحه‌سرایی‌ها»ی خود به خاتمی و دولتش می‌تازند و او را ترسو و ضعیف در برابر غرب می‌خوانند و از تعلیق انتقاد می‌کنند و داعیه پیروی تام از رهبری را دارند فراموش نکرده‌اند که مسئله هسته‌ای تماما با اطلاع و نظر رهبری به امروز رسیده است و رهبری هم بارها بر این نکته تاکید کردند؟

آیا این مدیحه‌سرایان در این سه سال و اندی احوالی از هموطنانی که خارج از کشور زندگی می‌کنند پرسیده‌اند که اینگونه خاتمی را متهم می‌کنند که او عزت ایران را لکه‌دار کرد؟
آیا کسانی که هر روز و هر روز از بی‌توجهی خاتمی و دولتش به اقتصاد و مردم سخن می‌گویند نگاهی به دست‌هایی کرده‌اند که برای گرفتن اندکی پول جلوی آنها دراز می‌شود کرده‌اند؟این دست نیاز و فقر نیست؟آیا این دست‌ها در زمان خاتمی اینگونه دراز بود؟

آیا کسانی که از بی‌توجهی خاتمی به مذهب و اسلام سخن می‌گویند نشانه و نماد پایبندی اعتقاد به اسلام و امام حسین(ع) را حضور به ظاهر سرزده همراه با دهها خبرنگار و تصویربردار در میان عزاداران می‌دانند و یا اینکه در خفا مومن بودن و ریا نکردن را؟

آیا نشانه اعتقاد به اسلام این است که مراجع تقلید هر از چندی از آنها  متف‌القول انتقاد کنند و آنها بی‌توجه به مراجع باشند؟

آیا کسانی که از ترویج بی‌بند و باری در دولت اصلاحات سخن می‌گویند در این سه سال و اندی سری به کشورهای حاشیه خلیج فارس زده‌اند تا دستاورد سیاست‌های خود را ببیند؟ آیا آمارها در خصوص اعتیاد، تجاوز، خیانت، خودکشی‌ها و همجنس‌بازی را اعلام کرده‌اند؟ آیا برخورد چکشی و چماقی با جوان جواب داد و آنها را علاقمند به نظام و انقلاب و اسلام کرد و یا تاثیر معکوس داشت؟ اگر معتقدند اینگونه نیست چرا سران اصولگرا در مجلس طرح شعار برخورد با گشت ارشاد از سوی اصلاح‌طلبان را دلیل اصلی‌شان برای رای ندادن به لایحه کاهش سن رای دهندگان از 18 به 15سال عنوان کردند و گفتند نوجوان‌ها به کسانی رای می‌دهند که گشت ارشاد را جمع کند؟

کسانی که در این سالها همواره از جنب و جوش دانشجویان در زمان اصلاحات و روحیه نقد و پرسشگری آنها انتقاد می‌کردند و به این بهانه خاتمی را با باد انتقاد می‌گرفتند، آیا در این سه سال و اندی سری به دانشگاهها زده‌اند که ببینند چه بر سر دانشجو آمده است؟ روحیه نقد و پرسشگری دانشجو در این دوران چه شد؟آیا در این سه سال و نیم بر سرمایه‌اجتماعی کشور و نظام افزوده شد یا اتفاقی دیگر افتاد؟

آیا کسانی که دم از مردم می‌زنند و معتقدند مردم از خاتمی و اصلاح‌طلبان رو گردان شده‌اند خواسته‌اند و اجازه‌ داده‌اند که اصلاح‌طلبان و خاتمی صدای خود را به مردم برسانند؟ آیا به روزنامه‌های آنها اجازه فعالیت دادند؟آیا زمانی که خاتمی رئیس جمهوری بود صدا و سیما اینگونه کمر به خدمت به دولت او بسته بود و صدا و سیما رسانه انحصاری او شده بود؟

هزاران سئوال از این دست می‌توان مطرح کرد اما هدف از سئوال اول این بود که شما نظر خود را بگوئید که اصولگرایان آیا تحقیقا با این شیوه از خاتمی و دولت اصلاحات انتقاد می‌کنند و یا تکلیفا و بدون آگاهی و دانش کافی، شش سئوال اساسی دیگر که در برخی از این سئوالات مطرح شده بدان اشاره شد را از اصولگرایان با همراهی شما خواهم پرسید.

*سخنگوی گروه یاری

چهارشنبه ۲۵ مارس ۲۰۰۹

سیاست انکار و سکوت!

داخل اتاق مشغول کار خودم بودم که گریه ی غیرطبیعی مامانم من رو به خودم آورد. نه خدای من! اون کابوس همیشگی ؟! میدوم دم در و خدا رو شکر جفتشون رو با هم می بینم اما مادرم خورده زمین و فکر کنم دستش شکسته. راهی بیمارستان میشیم. چند تا عکس و مقداری معاینه، نتیجه اش می شود یک عمل و چند روز خوابیدن در بیمارستان. اما شکر خدا ظاهراً خطر جدی نیست. فردا صبحش قرار بود بریم مسافرت که خوب بهم می خوره. به یکی پیغام می فرستم که می دونی حضرت علی می گه، خدا رو از بر هم زدن عزم ها شناختم و او هم پاسخ میده از دست این حدیث های امام علی!

---

دارم اتفاق پیش آمده رو مرور می کنم. می بینم که چقدر حقیر و کوچک و معلّق هستم. در لحظه ای می شود همه ی هستی، هیبت و ... ام را گرفت و چون پر که در هوا این سو و آن سو می رود معلّق و بیچاره بشوم.

مادرم در ماشین از درد به خود می پیچد و فریاد می زند. پُر میشم از بغض اما:

مرد برای هضم دلتنگیاش، گریه نمی کنه، قدم می زنه.

---

امروز مادر داشت در رابطه ی با نوع برخورد با همسر صحبت می کرد. که سعی کنید اینجور باشید و اونجور نباشید تا زندگی خوبی داشته باشید. و من با خودم به سوالی اساسی تر فکر می کردم.

ابتدا اینکه ما در مدرسه چی یاد می گیریم که به درد زندگی مون بخوره؟ نه جداً؟ بشمرید ببینم. اون چیزایی که می خونیم تا ازشون پول دربیاریم و بعد هم یادمون بره نه، درس زندگی! چند تای ما بعد از فارغ التحصیلی یک انسان بالغ اجتماعی و عقلانی هستیم؟ چندتامون می تونیم راجع به خودمون درست(نگاه ارزشی نیست، داشتن حداقل یک فرایند عقلانی)تصمیم بگیریم؟ چندتامون یاد می گیریم ایرانی-اسلامی زندگی کنیم؟ میگید دبیرستان زوده؟ پس کی؟ مگه قراره همه برن دانشگاه؟

در کدوم مدرسه به ما طریقه و روش برخورد و زندگی با جنس مخالف رو یاد میدن؟ در کدام مدرسه جنس مخالف رو به ما میشناسونن؟ تا کی باید ما با سعی و خطا پیش بریم؟ این اتفاق تو مدرسه که نمی افته، در خانواده ی شرقی و آن حیا هم که جای این حرفا نیست. پس ما کی و از کجا باید این مطالب را یاد بگیریم؟ مگه در این موارد چقدر به ما یاد می دهند که انقدر از ما می پرسند؟ روش فعلی این است، به محض پیش آمدن یک مورد پدر و مادر به ما می گویند که چه بکنیم(فارغ از مباحثی که اصلاً پدر و مادر بی خبر هستند)حال ما یا به گفته ی آنها پیش می رویم یا خیر، اما هیچ گاه زندگی کردن را یاد نمی گیریم. سیاست فعلی، سیاست انکار و سکوت است! مگر نه اینکه ما پس از مدرسه وارد جامعه ای بزرگ تر به نام دانشگاه می شویم(این فقط یک مثال)، پس کجاست آموزش مقتضی آن؟ پس کجاست این نظام آموزشی؟ تنها چیزی که نداره نظام مندیه. مسلّماً منظورم اضافه کردن یک سری درس دیگه برای پاس کردن نیست. به یک روشی که این درس های زندگی در ما به قول علما نهادینه بشه.

و در مرحله ی بعد یک سوال کلی تر. اصلاً تجربه های یک نسل تا چه حد قابل انتقال و استفاده برای نسل بعدی(و بعدتر)هست؟ مگر اونها شبیه پدر و مادرشون زندگی کرده اند که ما مثل پدر و مادرمون زندگی کنیم؟ نمی خوام تجربه های نسل های قبلی رو زیر سوال ببرم، فقط یک سوال برام ایجاد شده، که حد این مطلب کجاست؟ تا چه حد باید متکی به تجربه های گذشته بود و تا چه حد باید به امید آینده بلند پروازی های خود را کرد.

---

حول حالنا الی احسن الحال

5 فروردین 88

1:30 بامداد

پنجشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

نسبت ما با دین

نظرات رو پاسخ دادم.

---

سلام، امروز می خواهیم حالات مختلف دو دایره را نسبت به هم مرور کنیم! اما نه دو دایره ی معمولی، دایره ی ما و دایره ی دین. دایره ی ما، شامل تمامی افکار، گفتار و رفتارهای ما است و دایره ی دین نیز شامل تمام مولفه های مجموعه ی کامل دین.

---

1. متخارج: در این حالت فرد با دین هیچ رابطه ای ندارد، یعنی از دینی تبعیت نمی کند و حتی به نام دینی هم شناخته نمی شود.

2. مماس خارج: در این وضع فرد با حالت متخارج تفاوتی ندارد جز اینکه به اسم دینی شناخته می شود، آنچه ما آن را مسلمان شناسنامه ای می نامیم.

3. متقاطع: در این حالت رفتارها و کردارهای فرد به تمام بر دین منطبق نیست، یعنی فرد یا تمامی باید های دینی را رعایت نمی کند یا پا در نباید های دینی می گذارد. یعنی شخص به قسمتی از دین پایبند است اما در باقی موارد نظر خود یا دیگران را اعمال می کند.

4. مماس داخل:(این حالت در این مثال مصداقی ندارد)

5. متداخل: در این وضع فرد بایدها و نبایدهای دینی را رعایت می کند اما هنوز تا هم مرکزی با دایره ی دین فاصله دارد، که می توان به سه صورت آن را تعبیر کرد، اول اینکه فرد تمامی ظواهر دینی را رعایت می کند اما در باطن هنوز خالص نشده است. و حالت دوم اینکه فرد در انجام واجبات و ترک محرمات کوتاهی نمی کند اما دقتی در مستحبات و مکروهات ندارد. و حالت آخر اینکه فرد به طمع بهشت یا از ترس جهنم دین می ورزد.

6. هم مرکز: در این حالت فرد به تمام بر دین منطبق شده است و او را می توان با دین شناخت و دین را با او. می توان از ائمه(سلام الله علیهم) و اولیا به عنوان مصادیقی از این حالت نام برد.

---

حال نوبت آن است که دین را به درستی بشناسیم و رابطه ی خود را با دین تعریف کنیم، ما در کدام یک از این دسته ها جای داریم؟

---

اگر ما دین را به درستی نشناسیم ممکن است خود را به اشتباه در گروهی بالاتر فرض کنیم. پس چه باید کرد؟ یک راهکار این است(راهکار دیگری دارید؟)، یا با مطالعه عمیق و دقیق دین به درجه ی فقاهت می رسیم(اما هر که به فقاهت رسید، دین شناس نیست) یا اینکه با مراوده ی مستمر با یک روحانی عالم عامل و عرضه ی تفکرات و باورهامون سعی می کنیم اعتقادات درست را از اعتقادات ساختگی جدا کنیم.

حدیث(نقل به مضمون): هر که برای او استاد و حکیمی نباشد هلاک می شود!

دوشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

دوغ

بعد از ظهر با استاد، جلسه ی مثنوی داشتیم، منزل میلاد. مثل همیشه خوب بود.

با ماشین محمد برمی گردیم. من، افرا، محمد، محمدحسین و حمید.

محمدحسین یک هفته از لندن آمده تهران، دلم خیلی برایش تنگ شده بود و این سرزده آمدنش خیلی چسبید.

تا جون داریم جک میگیم و می خندیم، و می خندم، و توی ذهنم باز این خیلی خوش بودن می چرخد(مطلب میلاد)

می خواستم بعد از جلسه برم هیئت مکتب الشهدا، می رسیم دم در، با بچه ها خداحافظی می کنم و میرم داخل.

اما هیچ چهره ی آشنایی نمی بینم و با اینکه ساعت هشت و نیم شبه برنامه داره تموم می شه. یواش یواش دارم شک می کنم نکنه آدرس رو اشتباه اومدم! یک نگاه به گوشیم می کنم، برنامه دیشب بوده!

خیلی حالم گرفته می شه، شام نمی گیرم و با یه دوغ میام بیرون. احساس می کنم بیش از این سهمم نیست.

---

سوار تاکسی می شم، راننده داره به ماشین های گرون قیمت نگاه می کنه، می گه اینجا بالا شهره و جای از ما بهترون. از من می پرسه، اینا غصه دارن؟ و خودش جواب می ده که، من که فکر نمی کنم و اضافه می کنه که ما فقط زنده ایم، اینها زندگی می کنن!

---

دارم به این فکر می کنم که یک وقت هایی انجام دادن بعضی کارها، باعث می شه که یک سری از توفیقات از آدم گرفته بشه. وقتش نرسیده که یه نگاهی به اطرافمون بندازیم؟ اول خودم، بعد هم شما.

اینکه من باید تاریخ رو اشتباه بگیرم و به آخر این برنامه برسم. اینکه تا دم در هیئت میایم و داخل نمیایم(نمی خوام بگم کسی که تو نمیاد خدای نکرده مشکلی داره، اصلاً به من ربظی نداره، بحث اینها نیست، اما باید خودمون فکر کنیم که چرا نمی تونیم بیایم تو). اینکه محرم می گذره و ما هیچ بهره ای نبردیم و هیچ جا اقامه ی عزا نکردیم.

توی مدل فکری من افرادی که در مراسم عزاداری شرکت می کنن همگی دعوت شدن و کسی بدون دعوت نمی تواند داخل شود. تا حالا دقت کردید که بعضی مواقع می خواید برید هیئت اما چند تا مانع پیش میاد و نمی شه؟

حالا اگه یک محرم گذشت و ما هیچ بویی از حسین نبردیم، نباید از خودمون بپرسیم که چرا ما رو دعوت نکردن؟ اتفاقاً تا قبل از این اتفاق فکر می کردم که اگر من تا دم در اومدم و فکر کردم که برنامه تموم شده و رفتم، به خاطر نیت مأجورم، اما حالا با قبول این، به این هم می اندیشم(و دوستم هم فکر کند)که چرا باید آدم تا دم هیئت بیاد و فکر کنه جلسه تموم شده و نتونه بیاد داخل؟

اگر زنده بودم باید یک بار راجع به عزاداری بنویسم. انشاالله.

---

اگر او بخواد به اشتباهات من بگیره، انقدر بدی دارم که همه چیز رو ازم بگیره، اما به لطف و کرمش خوش بین هستم.

اللهم وفقنا لما تحب و ترضا(خدایا ما را به آنچه دوست می داری و راضی هستی موفق بدار)

11:30شب، دوشنبه، 28 بهمن 87، اربعین حسینی

چهارشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

ولنتاین

قبل از اینکه شروع کنم باید به یک نکته اشاره کنم، اینکه به نظرات جواب نمی دم به این علت نیست که برام مهم نیستن و یا اونها رو نمی بینم، بلکه می خوام تعدادشون به یک حدی برسه و من هم در یک جمع بندی به اونها پاسخ بدم. سعی می کنم توی این چند روز به همشون جواب بدم. شما هم لطف کنید علاوه بر اینکه نظر میدید(؟) اسم خودتون رو هم ذکر کنید تا من هم یواش، یواش با مدل فکری تون آشنا بشم. ممنون.

---

اصلاً قصد ندارم در این نوشته به مدح یا ذم ولنتاین بپردازم، شما به اون بخشش فکر کنید و نظر بدید که این کار درسته یا نه. پس من چی می خوام بگم؟!

چه چیزی فردی که هدیه می گیرد را خوشحال می کند؟ شخص فرد هدیه دهنده، هدیه یا اینکه کسی به فکرش بوده است؟ و یا همه ی آنها؟

من نقش عامل اول و آخر را پررنگ تر می بینم. حال، آیا این عوامل در ولنتاین حضور دارند؟

در مرحله ی اول چون این کادو هیچ رنگ و بوی اختصاصی از شما ندارد، نقش عامل اول را کمرنگ یا خنثی می کند. اگر افرادی که این نوع کادوها رو می خرند، هدیه هاشون رو عوض کنند تغییر و اتفاقی مشهود نخواهد بود، چون همه ی کادوها شبیه هم هستند.

در مرحله ی دوم هم چون این یک کار(تقریباً)فراگیر است، باز نقش شما در آن کمرنگ است(تأکید بیش از حد من بر رنگ و بو داشتن کادو و اختصاصی بودن)عامل سوم هم کمرنگ می شود. آیا در شرایطی که از هفته ای پیش سایت ها، مغازه ها و ... شروع به تبلیغ می کنند، اینکه شما به فکر کسی بوده اید امتیاز خاصی است؟ مثل روز مادر، هیچ وقت از آگهی های قبل از روز مادر خوشم نمی آید، چون احساس می کنم غافلگیر کنندگی هدیه را می گیرد. گرچه که این مقدار محبت به مادر هم قشنگه، اما کمال اون نیست.

---

امروز شنیدم که فامیل یکی از دوستانم فوت شده است.(خدا بیامرزتش و به خانواده اش صبر بده)

 20 سالش بوده. 1 سال بزرگتر از ما! اگر انسان های اعصار پیش با معدل سن حدود 100 سال، شکی در نزدیکی مرگ داشته اند، انسان امروز دیگر با مرگ و میر جوانان به علل مختلف، مرگ را در برابر و یک قدمی خود می بیند(؟).

---

همیشه اوقاتی که به فکر مرگ هستم، بیش از اینکه نگران خودم باشم، مضطرب عزیزانم هستم. تصورش هم دیوانه ام می کند، به محض اینکه حس می کنم در حال غرق شدن در این افکارم، خودم را مشغول کاری دیگر می کنم. اینکه وقتی با کسی تلفنی صحبت می کنی و این فکر به سرت می زند در حالی که صحبت های همیشگی تان تمام شده، اما نمی خواهی این مکالمه پایان بگیرد، برای او هم نمی توانی توضیح بدهی که عزیزم شاید این آخریش باشد، موقعیت سختی است. اما اینجا تعادل انسان را نجات می دهد، همانطور که فکر می کنی به مرگ و سعی می کنی با او بهترین رفتار را داشته باشی اما این را هم می دانی که زندگی را نمی شود تعطیل کرد و شبانه روز به تماشای او نشست. چون او بالاخره می رود و این تماشاچی بودن تو مانع او نمی شود. ولی سعی می کنی به گونه ای باشی که بعد از او کمتر حسرت بخوری که ای کاش این کار را برایش کرده بودم، کاش ... .

اگر مردم اینگونه می اندیشند و می بودند، دنیا بهشت نمی شد؟

اگر شما در یک روز که هیچ مناسبتی ندارد، برای کسی که دوستش دارید یک کادوی زیبا و خاص او(قطعاً او خواهد فهمید که چقدر زمان صرف بسته بندی آن کرده اید)بخرید، او بی نهایت بار بیشتر خوشحال می شود. امتحانش کنید.

شاید این آخرین بار باشد . . .

---

خدایا اول من را ببر